صائن الدين على بن تركه

305

شرح نظم الدر ( شرح قصيده تائيه ابن فارض ) ( فارسى )

برزد ، بودن خود را در موطن أَوْ أَدْنى - كه از قابَ قَوْسَيْنِ تقابل بالاتر است - به خود نمودم و گواه شدم بر خودم . پس خود من همان‌جا بودم ؛ و لقد أتيت الحىّ بين خيامها * فكأنّني بالسّقم من أطنابها و به ديدهء مشاهده و معاينه ديدم كه آن موطن ، من بودم ؛ و حال آنكه آن نور كه مبدى و مظهر آن موطن بود ، انبساط اشعّهء حسن و بهجت من بود . [ 753 ] پس وادى قدس حضرت الوهيّت و حقايق اسمائى ، به صفاى روى من ، از آلايش ظلمت ، مقدّس شد . و نوعروسان منصّهء شهادت و تختگاه ظهور را به پوشانيدن خلعت سواد جمعيّت من - كه از نعلين تقابل الوان معرّا و مبرّاست - در اين موطن ، حقيقت من بود « 1 » ؛ و خلعت خاصّهء احاطت سعت خود را در آنجا بخشيدم . « 2 » « در زلف خويش پيچ و از او حال ما بپرس » . و در تعبير از « وادى قدس » به تكلّم و « نادى شهادت » به غيبت ، خالى از لطيفه‌اى نيست ؛ هش دار ! [ 754 ] و هم در عين آن ظلمت وحشت‌نشان ، از ظلّ شجرهء جمعيّت ، مؤانست شد مرا به انوار هدايت آثار خودم ؛ و حال آنكه من هادى آن نور بودم . و از بزرگى نفسى كه در عين ظلمت‌آباد تفرقه ، انوار هدايت آثار خود گردد ، چه توان گفت ؟ « از هر چه بگويمت فزونى اى دل » . [ 755 ] و هم در آن خرابات ، تأسيس بنيان اطوار مراقى قرب كردم و رابطهء مناجات و محاكات را با خود در پيوستم و ساير مرادات و حاجات را گزاردم ؛ در حالتى كه ذات من بود كه با من در صدد تكلّم و خطاب بود . « 3 » معشوقه و عشق و عاشق و يار يكيست * صبح و سحر و بلبل و گلزار يكيست گر تو ز سر وجود خود برخيزى * پس دايره و نقطه و پرگار يكيست * * *

--> ( 1 ) . عبارات چنين است در اصل . ( 2 ) . فر : + ع . ( 3 ) . فر : + بيت .